خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
mr daneshjoo
Sefid
آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
تیر ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
یادم باشه روزی حداقل یه بار جوری بهت نگاه کنم انگار که روز اولیه که عاشقت میشم ...
یادم باشه روزی حداقل یه بار جوری صدات کنم که که وقتایی که باهات قهرم دلت حسابی برام تنگ بشه ...
دوستت دارم ...
(سفیدت)
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦ - mr daneshjoo
گاهی احتیاج داری که از زندگی و همه تعلقاتش بکنی و بری یه جای دور...جایی دور از هر کس و هر چیزی جز اونکه پاره ای از تنته و با وجودش شادی دوباره به خونه دلت برمیگرده .
موقع اذانه ... یک استوانه نورانی و یک مکعب مستطیل که پوشیده از گله
... و من و تو که دست توی دست هم غرق تماشای این لحظه ایم ... جایی که خیلی دوستش داری و حضور تو برای من آکنده از عشق و زیباییش کرده ...
اشکهایی که توی چشمهای هردومون حلقه زده و سینه ای که از سبکی داره به پرواز درمیاد ...
دوستت دارم ...
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - mr daneshjoo
مهم اینه که اون زمان هنوز نرسیده ...هنوز نه ..
.نه ..
. نه ...
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦ - mr daneshjoo
چیز غریبی است این زمان!
روزگاری بود که از آدم به خاطر اینکه مدت زمان زیادی (از ساعت 7 تا ساعت 9) تماس نگرفته گله میکردند... که چرا این همه وقت تماس نگرفتی؟....
روزگاری بود که آدم را برای اینکه فیلم سینمایی ساعت 10 شب را میدید و به رختخواب نمیآمد مواخذه میکردند..... که چرا نمیآیی با هم بخوابیم...
روزگاری بود که آدمها به هم میگفتند دور از هم خوابشان نمیبرد... حتی اگر در اتاق دیگری مشغول کار باشی کسی هست که در اتاق خواب در هر ساعت چند بار صدای نالهاش را بشنوی...که یعنی بیقرار خوابیده...و وقتی به رختخواب میرفتی به چشمانت میدیدی که چه آرامشی پیدا میکند در خواب....
چه رسد به اینکه بخواهی در شهر دیگری - برای ماموریت یا هر چیز دیگر- بخوابی.... صداهای مضطربی را قبل از شب بخیر گفتن از پشت تلفن میشنیدی ... و چه شکوه ها که نرو... تو هم نمی تونی مثل من طاقت بیاری نرو...
زمان چیز غریبی است
میگویند روزی میرسد که این جور حرفها بین آدمها به کلی از بین میرود...میگویند روزگاری میرسد که این مفاهیم فقط در کتابها پیدا میشود.
... که آدمها به راحتی 2 روز به هم زنگ نمیزنند.... ( راستی واقعا به راحتی یا اینکه در حقیقت به سختی؟!!)
.... که آدمها 2 روز اصلا به هم فکر نمیکنند ( واقعا فکر نمیکنند یا خودشان را میخورند و سعی میکنند محکم باشند؟!!)
.... که آدمها شب را دور از هم، دور دور دور از هم سر میکنند ( سر نمی کنند... جان میکنند تا صبح پای تلویزیون و روی مبل و روی تخت و بعد روی زمین و بعد نصفه شب آب میخورند و بعد گر میگیرند و بعد کم میآورند و بعد دوباره سعی میکنند محکم باشند و بعد چشمشان بالاخره تازه به خواب گرم میشود که زنگ ساعت به صدا در میآید.)
زمان... خیلی چیز غریبی است...
خدا کند تا آن موقع که زندگی ها این گونه میشوند زنده نمانیم... راستی! نکند آن زمان فرا رسیده و نمیدانیم.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦ - mr daneshjoo
متنفرم از نفس کشیدن تو هوایی که مجبوری تحملش کنی .... از تن دادن به بایدهای الکی که فقط به خاطر خودخواهی ها بوجود میاد .
...............
......................
اجازه؟ !! اجازه هست ؟ .........ببخشید ! میشه اجازه بدید یکمی هم هوای تازه بیاد تو ؟
........
..........
................
بسه دیگه ... دیگه نوبت منه ...خواهشآ برو کنار بذار یکمی توی هوای آزاد نفس بکشم .......
..........
سفید خیلی دلخورٍ عصبانی
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥ - mr daneshjoo
برای سومین بار سالگرد ۱۹ آذر....
چه روزگار با شتاب گذشته است.... مرور کن!
از فروردین ۸۲ شروع شد....اولین بارها
و ماه ها گذشت تا شد ۱۹ آذر ۸۲ ...اولین شروع...اولین جرقه
و تا مرداد ۸۳.... اضافه کردن بقیه به خودمان...به جای دو نفر شدیم دو خانواده
و بعد ۱۲ آذر ۸۳ ....شدیم دو فامیل
زمان گذشت تا ۵ مرداد ۸۴... تا اینجای کار هی بزرگ شده بود دایره افراد ولی در این روز این دایره دوباره کوچک شد...خلاصه شد...عصاره شد در یک خانواده جدید ...در من و تو...
و بعد ۲۲ دی ۸۴....این خانواده جدید صاحب سقف شد... حقیقتا شکل گرفت...مستقل از همه...
و امروز ۱۹ آذر ۸۵ ....۳ سال تمام از آن اولین جرقه گذشته است.... و از اولین دیدار بیش از ۳ سال و نیم...
اعداد به گوشت آشنا هستند ولی یک لحظه چشم بر هم بگذار و در عمقش فکر کن...۳ سال و ۸ ماه... ۴۴ ماه.... ۱۳۲۰ روز ....بیش از ۳۲۰۰۰ ساعت است که همدیگر را میشناسیم....
و حالا چشمانت را باز کن... روزی خواهد رسید که این اعداد دوباره تکرار شود ولی واحدهایش تغییر کند: روزی که خواهم نوشت نه ۵۶ ماه که ۵۶ سال است که تو را میشناسم...
دوستت دارم...رهام
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٥ - mr daneshjoo دلم هواي فيلم كازابلانكا رو كرده....
راستش رو بخواييد عكس امروز كه توي نمايشگاه عكس خواهر سفيد ديدم منو هوايي كرد....
راستي شما هيچ وقت كازابلانكا رفتيد....
همه میگن زندگی فراز و نشیب زیاد داره....پر از بالا و پایینه....حالا اینکه خودت رو توی فراز بدونی یا نشیب تا حدی هم بستگی به این داره که سرت پایین باشه و راه رفته رو نگاه کنی یا سرت بالا باشه و راه مونده رو
بستگی به این داره که نشیبهای زیر پاتو ببینی یا فرازهای دست نیافتنی -فعلا- رو...
شاید اگه همش به اون دست نیافته ها نگاه کنی هرچیزی عصبی ات کنه و اگه فقط به داشتهها و نشیبهای پشت سر گذاشته شده بیاندیشی تنبل بشی...
به قول خانم صادقی- مجری رادیو جوان که من خیلی دوسش دارم- نقطه پایان این کامنت... ولی شما همیشه در نقطه آغاز باشید. دروووود.
رهام
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥ - mr daneshjoo
موجودات جالبی هستیم ما آدمها
گاهی مثل کش هر قدر هم که کشیده بشیم انعطاف از خودمون نشون میدیم و با ایجاد تغییر در خودمون شرایط را میپذیریم
گاهی هم از سنگ سختتریم و تا پای جونمون زیر بار حرف حتی منطقی هم نمیریم.
گاه در برابر بد ترین بی عدالتی ها سکوت میکنیم
گاه در مقابل حرفهای حق فریاد میکشیم
نگو: نه همه اینطور نیستند ... مخصوصا من
دیگه وقت قضاوته ... در نرو ... هممون باید یک روزی توی این محکمه بشینیم
(مخصوصا من )
سفید
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥ - mr daneshjoo
۲۲ دی در حالی که برف حسابی توی تهران شلوغ کاری کرده بود ما هم خونه شديم...
۲۴ دی به اولين سفر دونفری مون رفتيم و نميدونم گرمای ما بود يا هوای کيش اينجوريه ولی به لطف خدا تونستيم توی اين سرما استين کوتاه بپويشيم..هه هه هه دل همه اونايی که مث سفيد سرمايی هستن بسوزه
۲۸ دی اولين سفرمون با سيمين خانوم ( يا همون نقره ای) که ما رو به شاهرود برد و برگردوند... باريکلا دختر خوبم که نه پنچر شد نه غر زد نه ....
۳۱ دی اولين شام رو برام پختی و چقدر چسبيد...
۱ بهمن...اولين روزی که از خونمون اومديم سر کار...
زندگی داره روال طبيعی خودش رو پيدا ميکنه و ما حسابی همخونه همديگه شديم...
بفرماييد مهمونی...
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤ - mr daneshjoo
اين شايد آخرين پروژه مخفی بزرگ ما باشه
بعد از چندين پروژه بزرگ که برای هميشه فقط و فقط خودمون ازش خبر داريم
دوستت دارم
اونی که ۱۲ روز ديگه همخونهات ميشه
رهام
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٤ - mr daneshjoo
دوستت دارم
هنوزم دوستت
ميليونها برابر دوست دارم
دوستت دارم !
دوستت دارم!
دوستت درام
دوستت دارم !
ميدونم که ميدونی : دوستت دارم
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤ - mr daneshjoo
...و امشب شب نوزدهم از ماه بيست و دوم ...
... و من دور از تو ... دور از ديدنيها ... دور از در شکسته قوری چای...
... يکبار ديگه : دوستت دارم ...
...
سفيد تو
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٤ - mr daneshjoo
hellooooo
?is it me you are looking for
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٤ - mr daneshjoo
و تو تنهايی...
بين خود و ديگری...
وجدانی که نهيبت ميزند تا آرام گيری و تفکری که فرياد ميکشد تا برخيزی...
و تو ميمانی و صداها و فريادها ...تو ميمانی و انبوه ندانسته ها
و شايد نفهمی ها ...
بی خردی ها ...
دنيای کوچکی است
از ابتدا تا انتهايش به قدر پا دراز کردنی هم نميرسد
آنگاه که سينه ات در جستجوی ذره ای اکسيژن بالا و پايين ميرود ...
.............................................
و تو چه داری جز ايستادن و گريستن ......
و او چه دارد جز دستان نوازشگر و چشمان غمگين
نه گناه توست ....نه کاستی او
نه ....شايد هرگز نخواهد فهميد شرم نگاهت راکه که از نگاهش برميگيری
هرگز نخواهد ديد دم حياتت را که با دم وجودش آميخته .....که اتصال تو به زيستن است
.......................
مرد بزرگی است ........انقدر که عظمتش بيمارم ميکند
دستانش زورقی شده محکم ...نگاهدار حيات من بر تطلاطم رودخانه زندگی
چشمانش.........آخرين پيوند من نه با آسمان که با خاک .... خاکی که روح هستی درش دميدن گرفت و عشق را بارور ساخت
عشق به استواری..... به راستی.... به سادگی
................................................
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٧ تیر ،۱۳۸٤ - mr daneshjoo
سرت که پايين باشه....مجبوری پوست کلفتی داشته باشی
اين قانون روزگاره...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - mr daneshjoo
ترجیح میدهم رفتنت را باور نکنم همانگونه که چگونه آمدنت را هرگز در خاطر ندارم ... چگونه آمدی و پای گذاشتی و افسانه را آغاز کردی و ساختی.... چگونه ترانه را سرودی و حنجره زرین آفتاب را به نجوایش واداشتی ...
انتظار دستی که از گریبان بیرون بیاید و نور بیاورد ... بی تاب نگاهی که روح مرده را از گور مرگ تن برانگیزد ...نه ... نه ... هرگز در باورم نمیگنجد ... ابرهایی که دسته دسته از آسمان خانه ام راندمشان هرگز باز نخواهند گشت ... باز نخواهند گشت ...زیرا که آغوش تو همیشه ماوای من خواهد بود .... «اندک جایی برای زیستن ...مردن ....»عاشق شدن ....
دلتنگم .......... با تو و تنها......... ... با تو و دلتنگِ تو.... ... در هراسِ از تو....... ...د رپیِِ تو ....
در گریز از خود ...از خویش ... از من ... منی که جان داد و دَم را باخت
فرشته کوچکم زود بزرگ شد ... غنچه زیبای دستانش زود پرپر شد ... بالهای مرمری تازه جوانه زده اش زود پوسیدن آغاز کرد ... پرواز را از خاطر برد وکفشهای آهنین به پا کرد
...................
..........
....
سفيد
پيام هاي ديگران () link شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - mr daneshjoo
شانزده ماه گذشت .......... و اينبار کاملا متفاوت
و اين بار ...........تو پا پس ميکشی و در نيمه گشوده به روی من بسته ميشو د
کاملا متفاوت ......
.......................................................................
برای روح خسته ای که شادابی وجودم را به پيوندش در آوردم
برای عشق سرشاريی که نثار بی عاطفگی روزگارم کرد
دوستت دارم....
سفيد
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤ - mr daneshjoo
امسال از تو چی عيدی گرفتم؟ کی باورش ميشه؟
يه کتاب پر از فرشته
پراز فرشته های جور واجور و خوشگل و تپلی ... درست همون چيزی که عاشقشم
![]()

